أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني
384
تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )
ببويند مشك است ؛ و آن خون آهوئى است ، و بهترين چيزى كه برو نشينند اسب است ؛ و مرد را بر پشت وى هلاك « 1 » رسد و با خداوند خود وفا نكند ، و نيكوترين آنچه در پوشند ديباست ؛ و آن بافتهء كرمى است ، و معظمترين منكوح زناناند ؛ و آن ادخال جاى بولى است در جاى بولى ؛ چون دنيا اين است وى را چه خطر باشد ؟ ! روزى رسول خداى صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ميگذشت با جمعى از صحابه ؛ ببزغالهء گذشت مرده و گوش بريده بر كنار راه افكنده « 2 » گفت : كه اين را بدرهمى بخرد ؟ - گفتند : يا رسول اللّه اگر زنده بودى وى را كسى بدرهمى نخريدى اكنون كه مرده است وى را كه خرد ؟ گفت : دنيا بنزديك خداى تعالى حقيرتر است ازين بزغاله بر اهلش . امير المؤمنين على عليه السّلام را گفتند كه : ما را صفت دنيا كن ؛ گفت : چه صفت كنم سرائى را كه أوّل او گريه و بكاء است ، و أوسط او رنج و عناء است ، و آخر او مرگ و فناء است . ثابت بن سعيد گفت : دنيا چو كژدم است در دنبال او جز زهر نباشد بهر كه رسد بگزد و بگرياند : هى الدّنيا تقول بملإ فيها * حذار حذار من بطشى و فتكى و لا يغرركم حسن ابتسامي * فقولى مضحك و الفعل مبكى « 3 » آنگه حقّ تعالى مثل زد دنيا را و گفت : چون بارانى است كه در وقت حاجت ببارد و ازو چندانى گياه و نبات پديد آيد كه برزگران را بعجب آرد آنگه روزى چند برآيد آن گياه خشگ شود پس تو او را زرد بينى طراوت و نضارت از وى رفته ، پس شكسته و ريزيده گردد و آنگه بادى درآيد و اجزاى وى را پراكنده گرداند ؛ همچنين است مال دنيا روزى چند سبزى كند آنگه بحرارت آفتاب آفات خشگ گردد و ريزيده و بباد حوادث متلاشى و پراكنده شود تا باد مرگ درآيد و آن حيات ضعيف وى را كه نبات نهاد « 4 » وى است بپيرى خشك گشته پراكنده گرداند ؛ چنان كه گفت : بشّر مال البخيل بحادث او وارث ؛ مال بخيل يا بحادثه تلف شود يا بميرد و بوارثش رسد و ازو هيچ تمتّع نايافته برود .
--> ( 1 ) - در بعضى نسخ : « هلاكت » . ( 2 ) - در بعضى نسخ : « افتاده » . ( 3 ) - در بعضى از كتب مضمون اين دو بيت را چنين به فارسى نقل كردهاند : ترا دنيا همى گويد شب و روز * كه هين از صحبتم پرهيز پرهيز مده خود را فريب از رنگ و بويم * كه هست اين خندهء من گريه آميز ( 4 ) - در بعضى نسخ : « نهال » .